پاره‌ای از رمان شب هول هرمز شهدادی

وقتی‌که در اصفهان عصر آغاز می‌شود، آفتاب شنگرفی بر دیوار کوچۀ بن‌بست ما فرومی‌افتد. و دخترک سیاه‌چشم بر آستانۀ در، فرشته‌وار ظاهر می‌شود. وقتی‌که مضطربم. دلم پر پر می‌زند که او دهانش را بگشاید، لب از لب بردارد، و مرا صدا کند. هرروز صبح زود از خانه بیرون می‌آیم تا راه مدرسه را با او طی کنم.روپوش ارمک مشکی می‌پوشد. مویش را می‌بافد. دو رشتۀ پیچ‌درپیچ تا کمرگاهش فرومی‌افتد. آنگاه‌که شرمنده و شادمان مرا می‌بیند که در سرمای صبح منتظر بیرون آمدنش از خانه‌ام می‌خندد. می‌خندد و من می‌لرزم. نخستین عشق دردناک‌ترین عشق‌هاست. جوان‌ترین عشق پرالتهاب‌ترین عشق‌هاست. اینک نطفۀ آدمیت ما بسته می‌شود. اینک لحظۀ بشری بودن، تعالی ما، آغاز می‌شود. و من که پرواز نمی‌دانم، مثل جوجۀ کبوتری بال‌های سنگین خود را با همۀ توانایی‌ام بر هم می‌کوبم. می‌خواهم پرواز کنم. هر کلمه‌ای که او می‌گوید مقدس است. من حرف‌هایش را می‌نوشم. آکنده از غم می‌شوم. آغشتۀ اندوهم و نمی‌دانم چاره چیست. راه مدرسه کوتاه است. لحظه‌ای دیگر باید سر کلاس درس بنشینم و بفهمم که چهارده‌ساله‌ام. که هیچ امکانی فردا رویم نیست. که او، دست‌نیافتنی و ناملموس خواهد ماند. چقدر این راه عاشقانه را طی کردن زود تمام شد! چطور شد که ناگهان دخترک یک روز از خانه بیرون نیامد؟ آیا جهان همیشه چنین آسان دگرگون می‌شود؟ همسایۀ ما دو دختر یازده‌ساله و چهارده‌ساله دارد و ناگهانی می‌میرد. مادر شیرین و شهین تصمیم می‌گیرد که خانه را بفروشد و از محلۀ ما برود. چه شد؟ چرا رنگ از روی من پرید؟ چرا فوج کبوتران خانگی پرواز کردند و پلک‌های من جاودانه می‌پرند! چرا خیابان خم می‌شود، درد درخت و سیاهی روپوش او می‌آمیزد، و او را، و جوانی مرا در گرداب فراموشی فرو می‌کشد؟ اکنون عصر اصفهان ستمگر است. من همۀ کوچه‌ها را می‌گردم. همۀ خیابان‌ها را طی می‌کنم. به دنبال آن دخترک سیاه‌چشمی می‌گردم که وقتی صبح از خانه بیرون می‌آید نوک دماغش قرمز است. ابروهایش به دیدن من بالا می‌روند. لب‌هایش جمع می‌شوند. دست‌هایش، کوچک و سفید، کتاب‌هایش را می‌فشارند. سرش بی‌اراده بر یقۀ سپید روپوشش خم می‌شود. لحظه‌ای اضطراب و قرنی رهایی. دمی خنده و سال‌ها شادمانی. نگاهی از سر بی‌خیالی و هزار شب رؤیا. کلمه‌ای مهربانانه و کتابی عشق. پرسشی که روز و شب مرا پر می‌کند. بوی او، بوی شکوفۀ سیب و گلابی. اکنون صبح و راه مدرسه شکنجه‌ای مداوم است. من همۀ کوچه‌ها را می‌گردم. همۀ خیابان‌ها را طی می‌کنم. به دنبال آن دخترک سیاه‌چشمی می‌گردم که عصرها، آفتاب‌غروب، درآستانۀ در خانه می‌ایستد و به من، به همۀ آفرینش می‌نگرد. نگاهی را می‌جویم که خوابی گرمازاست. لبانی را می‌جویم که کودکی مرا بازمی‌گویند. وقتی‌که عصر در اصفهان آغاز می‌شود، من تنها می‌مانم. سرگردان. و ترا می‌جویم. ترا در درخت‌های سپیدار، نارون، تبریزی، و چنار خیابان‌ها، در آب‌های نهرها و زاینده‌رود، در غبار می‌جویم. تو، ای دخترک سیاه‌چشم، نخستین جلوۀ اصفهان، با شهر می‌آمیزی و باستانی می‌شوی. بانوی ما می‌شوی. ای اصفهان. بانوی خاطرات ما.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *