نظر مهشید امیرشاهی دربارۀ رمان کلیدر محمود دولت آبادی

در بارهٌ كلیدر٭ كلیدر نویسنده: محمود دولت آبادی ناشر: نشر پارسی / تهران تاریخ انتشار: ۱۳۶۱   ده جلد از زمانی كه خبر نشر كلیدر اثر محمود دولت آبادی به گوشم رسید اشتیاق خواندن آن را داشتم. چون به كارهای این نویسنده علاقمندم و این دلبستگی را هم در هر فرصتی كه دست داده است، كتباً و شفاهاً ابراز كرده ام. یادداشتی كه به قلم استاد یارشاطر در بارهٌ این اثر در شمارهٌ ۱ سال

ادامه »

پاره‌ای از کتاب سفر در خواب شاهرخ مسکوب

از ناپایداری این دَمِ دلپذیر اما گریزان نیست که پریشان و ازخودبی‌خود می‌شویم؛ آن‌گاه که بیماری بال‌هایش را باز می‌کند و مانند کلاغی دزد بر نهال تن می‌نشیند؟ در تاریکی سالن و گریزِ پی‌درپی تصویر بر پردۀ سینما می‌دیدم که جانِ رنجور به‌سبکی· دود می‌شود و ثقل خاک· تنی را که مأوای زیبایی است فرو می‌کشد تا به زمین بدوزد و غبارش را به باد بسپارد. اگرچه یارای فکر کردن

ادامه »

پاره‌ای از داستان ملکوت بهرام صادقی

فصل سوم داستان ملکوت، بهرام صادقی … و عقابی را دیدم و شنیدم که در وسط آسمان می‌پرد و به آواز بلند می‌گوید: وای‌وای‌وای بر ساکنان زمین… -انجیل-مکاشفات-باب هشتم ۱۳- آن روز خواهد آمد! آن روز مقدس که فراموشی و شادی همچون عسل غلیظ در کام انسان غمزده آب شود و باد راحت بر بوستان‌های سرسبز و خرم بوزد و شکوفه‌های جوان و رنگارنگ بهار بر تمامی زمین خسک و

ادامه »

پاره‌ای از رمان شب هول هرمز شهدادی

وقتی‌که در اصفهان عصر آغاز می‌شود، آفتاب شنگرفی بر دیوار کوچۀ بن‌بست ما فرومی‌افتد. و دخترک سیاه‌چشم بر آستانۀ در، فرشته‌وار ظاهر می‌شود. وقتی‌که مضطربم. دلم پر پر می‌زند که او دهانش را بگشاید، لب از لب بردارد، و مرا صدا کند. هرروز صبح زود از خانه بیرون می‌آیم تا راه مدرسه را با او طی کنم.روپوش ارمک مشکی می‌پوشد. مویش را می‌بافد. دو رشتۀ پیچ‌درپیچ تا کمرگاهش فرومی‌افتد. آنگاه‌که

ادامه »